![]() |
![]() |
|
| از روی پلک شب |
|
بیا خیال کنیم
پی نوشت ندارد.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 2:30 بعد از ظهر توسط مهدیه |
|
|
آفتاب، تا ما
"اندوه مرا بچین،که رسیده است..."
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 10:58 قبل از ظهر توسط مهدیه |
|
|
کافی ست تنها لحظه ای
ته نوشت:
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 5:1 بعد از ظهر توسط مهدیه |
|
|
کودک.... ایستاد و لحظه ای تیله اش را یافت...
پایین نوشت: ماه ،
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:47 قبل از ظهر توسط مهدیه |
|
|
آسمان را مرخص می کنم دیگر تو خودت را پهن کرده ای روی همه ی لحظه های من....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 2:0 بعد از ظهر توسط مهدیه |
|
|
بیا راه بیفتیم اینجا منتظر چه هستی؟ صبحی ناچیز
و خداوند آسمان را آفرید
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 2:56 بعد از ظهر توسط مهدیه |
|
|
" من " هستم سهراب سپهری تا نبض خیس صبح چهار ساله شد...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 2:10 بعد از ظهر توسط مهدیه |
|
|
اینبار در خواب می آیم آنقدر راه می روم شاید در انتهای جهان
ماه نوشت:
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 5:45 بعد از ظهر توسط مهدیه |
|
|
هیچ فکر کرده ای
حالا که تو
پی نوشت: به ارتفاع ابدیت...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 10:56 بعد از ظهر توسط مهدیه |
|
|
پرواز ، من
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 8:57 بعد از ظهر توسط مهدیه |
|
|
ترانه هایم را نامه رسان های سر به هوا! اینجا هنوز پاییز است
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 10:34 قبل از ظهر توسط مهدیه |
|
|
امروز صبح هم
چرا
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام آذر 1387ساعت 11:50 قبل از ظهر توسط مهدیه |
|
|
کاش در بازی های کودکی ام آنوقت
پی نوشت:
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم آذر 1387ساعت 2:13 بعد از ظهر توسط مهدیه |
|
|
امروز به تاريخ هفت ماهگي جهان تو را از باقي نفس هايم قلم مي گيرم اتفاق مهمي نيست شايد در اين حوالي اندوهي سقط مي شود! دير نوشت: حالا روزهاست كه اندوهي مرا در نفس هايم حبس مي كند! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 10:52 قبل از ظهر توسط مهدیه |
|
|
خاک می ریزم اما من آخر تو هیچ گاه
دلنوشت:
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 3:22 بعد از ظهر توسط مهدیه |
|
|
نود روز بعد و بیهودگی همراه باران بود...
تر نوشت:هیچ گاه ندانستم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 2:56 قبل از ظهر توسط مهدیه |
|
|
فاصله ایست
بیا پشت پنجره بنشینیم
پی نوشت:و هنگام غروب
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم مهر 1387ساعت 10:41 بعد از ظهر توسط مهدیه |
|
|
ه ن و ر ا و
دیشب وجهان در پی شان صبح
پی نوشت:
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 1:33 قبل از ظهر توسط مهدیه |
|
|
تو را آنجا بنشین و شاید لایق ِ
دور نوشت:
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 1:30 قبل از ظهر توسط مهدیه |
|
|
ابر بود و روزها در دوردست
بارانی که نبارید
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 2:16 قبل از ظهر توسط مهدیه |
|
|
از وقتی که رفته ای من تو هم با شانه هایی به بند ..... تر نوشت:و خداوند باران را
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 11:29 بعد از ظهر توسط مهدیه |
|
|
انگار ماه هم چون او شفا گرفته بود و دیگر زخم های عمیق چهره اش پیدا نبود صبح و مرگ طبیبان ِ چیره دست!
برای مادر بزرگ که مرداد ِ داغ بوی نبودنش را می دهد بوی تسبیح و عصا و خاک...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 11:19 قبل از ظهر توسط مهدیه |
|
|
لای پنجره باز مانده بود. ناگهان از میان ِ دست های من پر کشید و رفت زندگی!
پایین نوشت:قدری آرام بگیر اینجا! می شنوی؟ هنوز نبضی خفیف و پیوسته در مشت ِلرزان من می زند. کُنــــد می زند کُند می زند...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 1:55 قبل از ظهر توسط مهدیه |
|
|
برکه ی کهن جهیدن غوکی صدای آب "باشو" کنار برکه ی کهن پیر می شود غوک _ برگهای ریخته "یوسا"
غوکی نیست برکه ی آرام نیلوفرهای آبی...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 4:51 بعد از ظهر توسط مهدیه |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 10:30 بعد از ظهر توسط مهدیه |
|
|
وقتي گريبان عدم با دست خلقت مي دريد وقتي ابد چشم تو را پيش از ازل مي آفريد
چشم هایی کوچک در من نهاد تا به یکدستِ آسمان گره شان بزنم و وسعتش را بنوشم دست هایی بی تاب رویانید در من و صبوری درخت را میانشان فرود آورد و قلم سبزینه ی بند بند انگشتانم شد لبهایی به من سپردکه تا بوده زمزمه ای جز نجوای خیس باران نداشته اند گوش ها یی که صدای روییدن گیاه و رعدهای مهیب را لانه باشند و در من روحی دوانید که همچون باد می وزد لابه لای هرچه زندگی ست . . . روزنه های خالی ِ بودن تولد یک معجزه را انتظار می کشیدند که خداوند ایمان و ماه مرا زلال و روشن آفرید همانگونه که آب را و آفتاب.
۱۷ خرداد ماه ۱۳۸۷
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 11:59 بعد از ظهر توسط مهدیه |
|
|
ناز بارش ِ باران آسمان اردیبهشت را
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 5:35 بعد از ظهر توسط مهدیه |
|
|
بزن باران بهاران فصل خون است
داغ نوشت:
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 7:57 بعد از ظهر توسط مهدیه |
|
|
نمی دانم من تازگی ها غیر قابل تحمل شده ام،
پی نوشت ندارد،همین!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:42 قبل از ظهر توسط مهدیه |
|
|
برای افسانه،که زلال است و نمناک...
ترنوشت: و من خیال می کنم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 1:30 قبل از ظهر توسط مهدیه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
من می دانستم تو...
از میان روشن ترین رویاهای روزگار تنها ترانه ی ساده ی مرا برگزیده ای... |
| پیوندهای روزانه |
|
شعر خوانی «شهاب مقربین» در شب شعر «رنگواژه» نتايج مسابقه اسفند 86 نتايج مسابقه بهمن 86 آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|