![]() |
![]() |
|
| از روی پلک شب |
|
مرا به نام دلتنگی هایم می شناسند
پی نوشت: سرما به استخوان رسیده است... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 9:34 بعد از ظهر توسط مهدیه |
|
|
دلتنگ نوشت: ابري نيست، بادي نيست...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 3:23 بعد از ظهر توسط مهدیه |
|
|
دلم عکس می خواهد، و یک عکاس که مجبورمان کند پی نوشت رویایم را،
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 6:43 بعد از ظهر توسط مهدیه |
|
|
ما همگی، هر شب که می گذشت
پی نوشت: روزهای بعد از این را خودت، تنها ببین
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 2:18 بعد از ظهر توسط مهدیه |
|
|
و خداوند،
پی نوشت: |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 12:11 بعد از ظهر توسط مهدیه |
|
|
به گرمسیر مهاجرت کردند و ما هیزم یخچال هایمان را بیشتر کردیم زمستان سردی خواهد شد!
پی نوشت: درد می بارد، اینجا که منم |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم دی 1389ساعت 2:23 بعد از ظهر توسط مهدیه |
|
|
کسی چه می داند
پی نوشت: این روزها به خیابانی دل بسته ام که ماه، از همه جایش پیداست... |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم آبان 1389ساعت 12:34 بعد از ظهر توسط مهدیه |
|
|
اینبار که به دنیا آمدی هرچه فکر می کنم قبل تر نوشت: |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 3:28 بعد از ظهر توسط مهدیه |
|
|
شب می رسد. این دنیا خیال تمامی ندارد. شاید هنوز در گوشه ای از آن مرغی، تمام روز را به انتظار یک زایش در لانه مانده است...
باران که ببارد، تو هم عاشقش می شوی کوچک ٍ شیرین ٍ ما... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 5:13 بعد از ظهر توسط مهدیه |
|
|
" من " هستم و سفالینه ی تاریکی سهراب سپهری تا نبض خیس صبح پنج ساله شد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 10:2 قبل از ظهر توسط مهدیه |
|
|
درخت ها و دختر ها پیشکش می کنند! دلگرم نوشت: |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم بهمن 1388ساعت 2:45 بعد از ظهر توسط مهدیه |
|
|
شهر باران خورده تمام پنجره ها خاموش من تا پای اسارت
تر نوشت:
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 2:16 بعد از ظهر توسط مهدیه |
|
|
دوشنبه ها که می رسید پاییزنوشت: باران هم بارید...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 5:20 بعد از ظهر توسط مهدیه |
|
|
بیا خیال کنیم
پی نوشت ندارد.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 2:30 بعد از ظهر توسط مهدیه |
|
|
آفتاب، تا ما
"اندوه مرا بچین،که رسیده است..."
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 10:58 قبل از ظهر توسط مهدیه |
|
|
کافی ست تنها لحظه ای
ته نوشت:
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 5:1 بعد از ظهر توسط مهدیه |
|
|
کودک.... ایستاد و لحظه ای تیله اش را یافت...
پایین نوشت: ماه ،
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:47 قبل از ظهر توسط مهدیه |
|
|
آسمان را مرخص می کنم دیگر تو خودت را پهن کرده ای روی همه ی لحظه های من....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 2:0 بعد از ظهر توسط مهدیه |
|
|
بیا راه بیفتیم اینجا منتظر چه هستی؟ صبحی ناچیز
و خداوند آسمان را آفرید
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 2:56 بعد از ظهر توسط مهدیه |
|
|
" من " هستم سهراب سپهری تا نبض خیس صبح چهار ساله شد...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 2:10 بعد از ظهر توسط مهدیه |
|
|
اینبار در خواب می آیم آنقدر راه می روم شاید در انتهای جهان
ماه نوشت:
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 5:45 بعد از ظهر توسط مهدیه |
|
|
هیچ فکر کرده ای
حالا که تو
پی نوشت: به ارتفاع ابدیت...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 10:56 بعد از ظهر توسط مهدیه |
|
|
پرواز ، من
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 8:57 بعد از ظهر توسط مهدیه |
|
|
ترانه هایم را نامه رسان های سر به هوا! اینجا هنوز پاییز است
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 10:34 قبل از ظهر توسط مهدیه |
|
|
امروز صبح هم
چرا
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام آذر 1387ساعت 11:50 قبل از ظهر توسط مهدیه |
|
|
کاش در بازی های کودکی ام آنوقت
پی نوشت:
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم آذر 1387ساعت 2:13 بعد از ظهر توسط مهدیه |
|
|
امروز به تاريخ هفت ماهگي جهان تو را از باقي نفس هايم قلم مي گيرم اتفاق مهمي نيست شايد در اين حوالي اندوهي سقط مي شود! دير نوشت: حالا روزهاست كه اندوهي مرا در نفس هايم حبس مي كند! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 10:52 قبل از ظهر توسط مهدیه |
|
|
خاک می ریزم اما من آخر تو هیچ گاه
دلنوشت:
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 3:22 بعد از ظهر توسط مهدیه |
|
|
نود روز بعد و بیهودگی همراه باران بود...
تر نوشت:هیچ گاه ندانستم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 2:56 قبل از ظهر توسط مهدیه |
|
|
فاصله ایست
بیا پشت پنجره بنشینیم
پی نوشت:و هنگام غروب
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم مهر 1387ساعت 10:41 بعد از ظهر توسط مهدیه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
من می دانستم تو...
از میان روشن ترین رویاهای روزگار تنها ترانه ی ساده ی مرا برگزیده ای... |
| پیوندهای روزانه |
|
شعر خوانی «شهاب مقربین» در شب شعر «رنگواژه» نتايج مسابقه اسفند 86 نتايج مسابقه بهمن 86 آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|